تبليغاتX
40 تیکه
سرگرمی- جک - اس ام اس- کسب درآمد - پول - دختر - موسیقی - آهنگ - اخبار - عکس - کاریکاتور - فیلم

زن ومرد خفن قلمبه

شنبه: زنم براي يک هفته به ديدن مادرش رفته و من و پسرم لحظاتي عالي را خواهيم گذراند. اول از همه بايد يک برنامه هفتگي درست و حسابي تنظيم کنم. اينطوري ميدونم که چه ساعتي بايد از خواب بيدار بشم و چه مدتي را در رختخواب و چقدر وقت براي پختن غذا توي آشپزخانه صرف ميکنم. همه چيز را به خوبي محاسبه کرده ام. چقدر هم وقت آزاد برايم ميماند. چرا زنها آنقدر از دست اين کارهاي جزيي و ساده شکايت دارند؟! درحالي که به اين راحتي همه را ميشود انجام داد . فقط به يک برنامه ريزي صحيح احتياج است.

 يکشنبه: بايد تغييرات مختصري در برنامه ام بدهم. به پسرم متذکر شدم که هرروز جشن نميگيرم و لازم هم نيست که آنقدر ظرف کثيف کنيم چون کسي که بايد ظرفها را بشويد منم نه او! صبح متوجه شدم که آب پرتقال طبيعي چقدر زحمت دارد چون هربار بايد آبميوه گيري را شست بهتر اين است که هر دو روز يکبار آب پرتقال بگيريم که ظرف کمتري بشويم.

 

دوشنبه: انگار کارهاي خانه بيشتر از آنچه که پيش بيني کرده بودم وقت ميگيرد. راه ديگري بايد پيدا کنم. ازاين پس فقط غذاهاي آماده مصرف ميکنم. اينطوري وقت زيادي در آشپزخانه صرف نميکنم. نبايد که وقت آماده کردن و طبخ غذا بيش از زماني باشد که صرف خوردن آن ميکنيم. اما هنوز يک مشکل باقيست: اتاق خواب. مرتب کردن رختخواب خيلي پيچيده است. نميدانم اصلا چرا بايد هرروز تختخواب را مرتب کرد؟ درحالي که شب باز هم توي آن مي خوابيم!!

 سه شنبه: ديگر آب پرتقال نميگيرم. ميوه به اين کوچکي و قشنگي چقدر همه جا را کثيف و نامرتب ميکند! زنده باد آب پرتقالهاي آماده و حاضري!! اصلا زنده باد همه غذاهاي حاضري!

کشف اول: امروز بالاخره فهميدم چه جوري از توي تخت بيرون بيايم بدون اينکه لحاف را به هم يزنم. اينطوري فقط صاف و مرتبش ميکنم. البته با کمي تمرين خيلي زود ياد گرفتم. ديگر در تخت غلت هم نميزنم.. پشتم کمي درد گرفته که با يک دوش آب گرم بهتر خواهد شد. ازاين پس هر روز صورتم را نمي تراشم و وقت گرانبهايم را هدر نميدهم.

 کشف دوم: ظرف شستن دارد ديوانه ام ميکند.عجب کار بيخودي است! هربار بشقابهاي تميز را کثيف کنيم و بعد آن را بشوييم.

 کشف سوم: فقط هفته اي يکبار جارو ميزنم. براي صبحانه و شام هم سوسيس و کالباس مي خوريم.


لطفاً برای خواندن ادامه متن به ادامه مطلب مراجعه نمایید.......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 8:42  توسط ابراهیم  | 

 

گلشن راز شبستری

گلشن راز - شیخ محمود شبستری

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 12:16  توسط ابراهیم  | 

 

 

دیوان فروغی بسطامی

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 16:2  توسط ابراهیم  | 


از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام هیچ وقت به این دنیا نمی رسید.

از همون اول كم نیاوردم، با ضربه دكتر چنان گریه‌ای كردم كه فهمید جواب «های»، «هوی» است.


هیچ وقت نگذاشتم هیچ چیز شكستم بدهد، پی‌درپی شیر میخوردم و به درد دلم توجه نمیكردم!
این شد كه وقتی رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهای خودم بلندتر بودم و همه ازم حساب می‌بردند.
هیچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد كه برم پای تخته زنگ می‌خورد. هر صفحه‌ای از كتاب را كه باز میکردم، جواب سوالی بود كه معلمم از من می‌پرسید. این بود كه سال سوم، چهارم دبیرستان كه بودم، معلمم كه من را نابغه می‌دانست منو فرستاد المپیاد ریاضی!

تو المپیاد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود و یكی از ورقه‌ها بی اسم بود، منم گفتم اسممو یادم رفت بنویسم!
بدون كنكور وارد دانشگاه شدم هنوز یك ترم از نگذشته بود كه توی راهروی دانشگاه یه دسته عینك پیدا كردم، اومدم بشكنمش كه خانمی سراسیمه خودش را به من رسوند و از این كه دسته عینكش رو پیدا كرده بودم حسابی تشكر كرد و گفت: نیازی به صاف كردنش نیست زحمت نكشید این شد كه هر وقت چیزی از زمین برمی‌داشتم، یهو جلوم سبز میشد و از این كه گمشده‌اش را پیدا كرده بودم حسابی تشكر میكرد. بعدا توی دانشگاه پیچید: دختر رئیس دانشگاه، عاشق ناجی‌اش شده، تازه فهمیدم كه اون دختر كیه و اون ناجی كیه!
یك روز كه برای روز معلم برای یكی از استادام گل برده بودم یكی از بچه‌ها دسته گلم رو از پنجره شوت كرد بیرون، منم سرك كشیدم ببینم كجاست كه دیدم افتاده تو بغل اون دختره! خلاصه این شد ماجرای خواستگاری ما و بعد هم فامیلی با رئیس دانشگاه ، الان هم که استاد شمام!
كسي سوالي نداره؟

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 15:38  توسط ابراهیم  | 

 

حدیث معراج

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 13:28  توسط ابراهیم  | 

 

 

لیلی و مجنون

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 13:27  توسط ابراهیم  | 

caricature cartoon football player soccer

در خبرها آمده بود كه ديگو آرماندو مارادونا که معتاد به کوکایین بوده اند به عنوان سر مربي تيم ملي آرژانتين انتخاب شد. به همين مناسبت عده اي از ورزش دوستان!! با ارسال پيام تبريك به فدراسيون فوتبال آرژانتين براي ايشان آرزوي موفقيت كردند:

 شلام، ژناب آقاي مارادونا، فوتباليشت گرانقدر، انتشاب شايشته شما به عنوان شرمربيگری تيم ملي آرژانتين باعث افتخار ما ورزش دوشتان شد.

ما شما را به عنوان اشطوره فوتبال دوش داريم و هميشه الگوي خودمان قرار مي دهيم. برگشتن دوباره شما به ژهان فوتبال اميدي دوباره در كالبد ما شد. به همين مناشبت عده اي از علاقه مندان به فرهنگ ورزش و ورشكار پروري ديشب دور هم جمع شديم و گفتيم حالا كه ديه گو به چمن شبز برگشته ما هم بايد در راشتاي ورزش تغييرات عمده كنيم.

 به همين خاطر تحولاتي را از ديشب پس از کلی دور منقل نشینی به وژود آورديم كه به شمع و نظرت مي رشانيم.

 تغييرات به شرح ژير اشت:

  - مصرف كردن: دوران بدنشاژي

 - خماري: نيمكت نشيني

 - به ترياك چون شنتي و قديمي بوده مي گوييم: ليگ برتر

 - به ترامادول و كوكائين و... كه خارجي هشت مي گوييم: بوندش ليگا

 - به محل پاتوق اشتعمال مي گوييم: اشتاديوم (اشتمفورد بيريژ)

- پليس و مامور و 110: كميته انژباطي

 - زندان رفتن: ترانشفر

 - ترك كردن: شوراي اشتيناف

 - شرنگ: اشپانشر

 - كمبود مواد: حاشيه شازي ليدرها

 - غرغر كردن همشر: حاشيه شازي مطبوعات

 - قاچاقچي: مدير برنامه

 - گاز پيك نيكي مي گوييم: توپ بولينگ

 - شوزن و شيخ: شمشير بازي و پرتاب نيژه

  توجه داشته باشید که ما معتاد نیشتیم بلکه بیمار هشتیم.

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 9:36  توسط ابراهیم  |