|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 10:34 توسط ابراهیم
|
|
||
|
|
|
|
|
این شعر رو یکی از خوانندگان وبلاگم فرستاده و خواسته براتون پستش کنم. "در ایامی که صاف و ساده بودم" به فکر درس و مشق افتاده بودم همیشه جــــزوه ای انــدر بَرَم بود سرم لای کتــــــــاب و دفترم بود همـــــــه درها به رویم بسته بودم ز خرخــــوانی شدیداً خسته بودم ز خواب و از خوراک افتاده بودم بـــــه بَربَچ پاســــخ رد داده بودم خـــــریٌت کرده بودم بیش در بیش پراندم از خــودم بیگانه و خویش بــه عشقم اس ام اس دیگر نــدادم جگــرخون می شوم افتد چو یادم نمــــودم دَس بسر،عشق نهــــــانم دلیـــــــــــــل این حماقـت را ندانم موبایلـــــــــــم را همیشه آف کردم حسابی خر شدم من گــــاف کردم زدم بر کـــــــــامپیوتر چهار تکبیر نمـــــــودم قهر با آهنگ و تصویر نکــــــردم رایت آهنگ جـــــدیدی شکستم رایتر و دستـگاه وسی دی ز خود ضبط خَفـَن را دور کــــردم به شدت خویش را سانسور کــردم ز فکــــــــــرم دور شد لیلا و اندی فراموشــــــــــم بشد آهنگ سندی ز اینترنــت شدیداً دور گشتـــــــــم چو خود می خواستم مجبور گشتم ز وبگـــــــردی نمودم ترک عادت ز بیخوابی بکـــــردم خویش راحت ز چت کردن نمودم توبه ای سخت خیالــــــم شد کمی آسوده و تخت بکردم آی دی او را فـــــــــراموش نمــــودم لامپ خود را باز خاموش نکـــــردم هیچ ایمیلی دگـــــــر باز خریٌت را نکـــــــردم باز آغــــــــاز کشـــــــــاکش بود در اعماق جانـم کسی آگـــــــه نمی شد از نهانـــم خـــــلاصه خویش را محدود کردم ره ابلیس را مســـــــدود کــــــــردم سر ساعت به پـــــای کــــــار بودم ز صبح تــــــــا نیمه شب بیدار بودم نمـــــــــــودم در شگفت افراد خانه ندادم دست خویشــــانم بهـــــــــانه دگـــــــر بهر غذا کی داد کـــــــردم برای شــــام کی فریـــــــــاد کــردم هرآنچه مــــــادرم می پخت خوردم دگـــــــر من آبـــــــــرویش را نبردم همــــــــــــه گفتند بَه بَه چه جوانی خـــــــــدا قسمت کنــــــد در زندگانی خوشـــــــــا بر حال شخص مادر او زده این بچٌه تـــــاجی بر ســـــــــر او چگــــــــونه یکشبه این گونه گشته چـــــــــه بـــوده اینچنین وارونه گشته همه اندر شگـفت از کـــــــــار ایٌـام چگــــــونه گشته اسب سرکشی رام خلاصه کار مـــــا درس و دعا بود به تست و نکته فکــــــــــرم مبتلا بود نمــــــــودم دوره هر درسی فراوان خـــــــــریدم جزوه از آینده ســــــازان شدم درتست، حــاذق چون قلم چی شدم دکتر پس از آن نسخــــه پیچی چو تــــــابستان شد و هنگام کنــکور هــزاران بـــــــــــــار رفتم تا لب گور ولی ما امتحــــــــــان را خوب دادیم به خود مــــــــــا وعدۀ مطلــوب دادیم پذیرفتــــــــــه شدم در رشته ای ناب نمی دیــــــدم چنین چیزی بجز خـواب درآمـــد اسم من در روزنـــــــــــامه زدند عکس مــــــــــــــرا در هفته نامه درآوردم ســـــــــــری در بین سرها به رویــــم بـــــــــاز شد آن بسته درها بگفتــــــــــــــا دختر همسایه تبریک به من تقـــــدیم شد یک هدیــــۀ شیک پـــــــدر برمن بگفتــــــــــــــا آفرینا نمـــــــودی رو سفیـــــــــــــــدم نازنینا دگـــــــــر مادر نگو با شور و شادی بگفتــــــــا پاسخم را خــــــــــوب دادی به پــــــا بنمود جشن بـــــا شکوهی ز دوش خویشتن برداشت کــــــــــوهی شـــــــدم وارد به دانشگـــــاه تهران نمودم سعی و کوشش ها فـــــــــراوان گــــــــرفتم مدرکـــی با نمـــرۀ خوب خریدم بهر آن یک قــــــــــاب مرغوب نمودم قاب یعنی مــــــــــــــا فلانیم مهندس گشته ایــــم و شادمــــــــانیم به کـــــــــــار خویشتن مغرور بودم ز ژرفـــــای حقــــــــــــــایق دور بودم چو بگذشت زین قضایا چند مـــاهی ز دانشگــــــاه بگرفتم گـــــــــــــــواهی شدم مشمول و دیدم چاره ای نیست در این دنیاچومن بیچـــــــاره ای نیست شدم سربـــــــاز و گشتم من نظامی شدم مــــــــــامور بخش انتظـــــــــامی شدم افسر ولی تـــــــاجی نه برسر شدم عـــــــــــــاشق ولی یاری نه دربر بمـــــــا بگذشت بیهوده دوسالــــــی پز عـــــــالی ولی با جیب خـــــــــــالی گرفتـــم کارت در پایــــــــان خــدمت شدم راحـــت از آن زنـــــــــــدان نکبت سپس در جستجــــــوی کـــــار بودم چو خیـــــل دوستـــــان بیکـــــــار بودم بهر جـــــــــایی که شد، گشتم روانه بــــــه شرکت یا محــــل کــــــــــارخانه هـــــــــــزاران وعده و پیمان شنیدم ولـــــــــی از آن همـــــــه خیری ندیدم نه مـــــن وابسته بودم بر نهــــــادی نه شرکت کـــــــــرده بودم در جهـــادی خلاصه هرچـــه من سگدو زدم بیش نبردم کــــــــــــــاری آخـر بـــاز از پیش در این اوضـــــــاع و احوال پریشان بدیدم من یکـــی از قــــــوم و خویشان که بــود او آشنا با کـــــــــــــار بازار شگـــــرد اصلیش قاچــــاق سیگــــــار به من گفتـــــا چرا بیکـــــــار هستی چـــــرا چون دیگران سربـــــار هستی بیا اینجـــــــــــــا به نزد دوستان باش نخواهــــــم کـــــــرد اسرار تورا فاش بـــداد آن خویش گوشی را به دستم ز تحصیـــــــلات طرفی مـــــــن نبستم بدیدم مــــــایه در بــــــــــــازار باشد فقط ابلــــــــه به فکــــــــــــر کار باشد پشیمــــــان گشته ام از کردۀ خویش نبرده علــــــم کــــــــار بـــنده را پیش ز کـــــــار خویشتن من شرمســـارم نمــــودم شعـــــــــــر ایـــرج را شعارم بگویم بـــــــــــــــا رها با مدٌ و تشدید "کـه گــُــه خوردم غلط کردم ببخشید" ندیــــــــــدم روی خوش در زندگـانی اگـــــر چـــــه رفته ایــٌــــام جــــوانی
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 13:34 توسط ابراهیم
|
|
||
|
|
|
|
|
- دومی ها... سومی ها... دیپلمه ها... دانشجویان... مهندسان... وکلا... پزشکان... هنرمندان ... همتون فدای کسی که الان داره این اس ام اس رو می خونه ... - یارو قبل از مرگش وصیت میکنه قبر منو با آب و صابون بشورید تا هرکی رد میشه بخوره زمین بخنده روحش شاد بشه. - یه بوس برات فرستادم اگه محکم خورد روی صورتت و دردت گرفت به 110، اگه خون اومد به 115،اگه آتیش گرفت به 125 و اگه خوشت اومد به من زنگ بزن.
- به <@> من تو < ) ) )><....... نفهميدی؟ ميگم به چشمه من تو ماهی
- ده تن آجر فداى زيربناى وجودت!
- نرو پايين سر کاريه . نرو . نرو . سلام، آفرین که به حرف شيطون گوش نکردی، من اين پايين منتظرت بودم.
- اگه گفتی امروز چه روزیه؟ لطفاً برای خواندن ادامه متن به ادامه مطلب مراجعه نمایید....... ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 9:48 توسط ابراهیم
|
|
||
|
|
|
|
|
روزنامه «دیلی اکسپرس» گزارش داده است که: «مردان 2 برابر زنان به همسر، همکاران و رؤسای خود دروغ میگویند. مردان هر روز 6 بار دروغ میگویند». دروغ پنجم: من به کسی تو انتخاب بازیکن خط نمی دم. دروغ پنجم: وای که من چقدر تنهام ! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 13:16 توسط ابراهیم
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 8:54 توسط ابراهیم
|
|
||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
من وقتی می بینم این روزها همش کارتونهای جنگی و اجق وجق می دن به حال بچه های امروز تاسف می خورم. چه کارتونهای دلنشین و جذابی دوران ما می دادند. به همین منظور من به سراغ بازیگران و هنرمندان این کارتونها رفتم تا ببینم الان چطوری زندگی می کنند و در چه حالی هستند :
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 11:11 توسط ابراهیم
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
با توجه به اینکه مدتها بر سر پخش یا عدم پخش برنامه نود دعوا و چاقو کشی و گیس و گیس کشی بود و با توجه به اینکه نصف ملت ایران منتظر شروع سری جدید برنامه نود هستند و با توجه به اینکه اصولاً عادل فردوسی پور مثل بعضی ها بی جنبه نیست که از طنز نویسی ما در مورد برنامه اش ناراحت بشه و با توجه به اینکه اصولاً یادی از عادل فردوسی پور و برنامه اش کرده باشیم و با توجه به خیلی چیزهای دیگه تصمیم گرفتیم امروز این برنامه رو به خاک و خون بکشیم!(هرچند که خودمون طرفدار پر و پا قرصش هستیم!) فردوسی پور: با سلام به شما بینندگان عزیز و ارجمند برنامه نود.در خدمت شما هستیم با یک برنامه دیگه از سری برنامه های نود.امشب هم میهمانان عزیز و ارجمندی در برنامه خواهیم داشت .آقای هوشنگ صغیر زاده کارشناس داوری برنامه هستند که ما رو در امر داوری مسابقات یاری میکنند.
مسابقه SMS برنامه. به نظر شما عباس انصاری فرد (مدیر عامل باشگاه پیروزی) جهت نابودی این باشگاه چه اقدامات دیگری می تواند انجام دهد؟شما باید گزینه مورد نظرتون رو از طریق پیام کوتاه به شماره 200090 ارسال نمایید تا در قرعه کشی برنامه شرکت کنید گزینه 1:بقیه ستارگان پرسپولیس را بازیکنان درجه دو و سه جایگزین کند. گزینه2:نیازی نیست کاری بکنه.همین که دو ماه دیگه مدیر عامل باشه خودبه خود باشگاه رو نابود میکنه گزینه3:مربی ، کمک مربی ، بدن ساز ، کاپیتان و تماشاگران را اخراج نماید. گزینه4: بچه ها نمیذارن بگم!
فردوسی پور: بله موضوع امشب مسابقه پیام کوتاه ما رو هم دیدید.امشب سه برنده داریم که به هر کدام یک دستگاه خیار پز ال گیج هدیه میدیم. تا الان هم دو نفر در مسابقه پیام کوتاه ما شرکت کرده اند.
لطفاً برای خواندن ادامه متن به ادامه مطلب مراجعه نمایید....... ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 10:46 توسط ابراهیم
|
|
||
|
|
|
|
|
- تو مثه جومونگ میمونی
- این روزها ما خیلی از انقلاب دور شدیم ...
- اگه عشق نبود از تشنگی می مردیم
- معلم: فعل کشیدن را صرف کن . شاگرد کشیدم کشیدی پاره شد !!!!
- امشب ميخوام طي يك عمليات شهادت طلبانه - مواظب باش تو جزیره آدم خوار ها نری ، آخه تا بیای ثابت کنی آدم
نیستی خوردنت !! - شرمنده
به خدا، آره میدونم خواب بودی، خوب بابا فحش نده دیگه، کارت داشتم که بیدارت کردم.
لطفاً برای خواندن ادامه متن به ادامه مطلب مراجعه نمایید....... ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 10:59 توسط ابراهیم
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 10:16 توسط ابراهیم
|
|
||
|
|
|
|
|
ما آدمها بنا به دلایلی گاهی اوقات محتوای حرفی که می زنیم ، با نیات درونی مان کمی اختلاف جزئی دارد! برخی از این اختلافات معانی را با هم مرور می کنیم. اجتماعی: تشریف داشته باشید: پاشو برو دیگه! اجازه بدین من حساب کنم: یاا... حساب کن دیگه . دوستت دارم: اگه ok بدی "مکان" ردیفه .
نظرات وبلاگ آفرین!خیلی خوب بود: بد نبود اما من بهتر می نویسم، به من سر بزن . چقدر قشنگ می نویسی: بد نبود اما من قشنگتر می نویسم، به من سر بزن . اگر موافقید با هم تبادل لینک کنیم: اگر موافقید با هم تبادل شماره تلفن کنیم، به من سر بزن . به من سر بزن: تو خجالت نمی کشی به من سر نمی زنی؟
خواستگاری: می خوام ادامه تحصیل بدم: حالم ازت به هم می خوره . گذشته شما برام مهم نیست، مهم آینده است: تو رو خدا یه وقت راجع به گذشته من تحقیق نکن . من در رابطه با حجاب سخت گیر نیستم: البته حواست باشه فقط در رابطه با حجاب سایر زنها سختگیر نیستم! فکر کنم خونواده های ما از نظر فرهنگی به هم نخورن: فکر کنم شما بی فرهنگها از پشت کوه اومدین.
مکالمه تلفنی: یه وقت دیرت نشه (یا پشت خطی دارم): چقدر حرف می زنی؟ کله ام رو خوردی . خب من باید کم کم برم: لعنتی برو دیگه، بخاطر پول تلفن ورشکست شدم. الو منزل آقای فلانی؟: می تونی صحبت کنی؟ ببخشید کجا رو می خواستید؟ : الان نه!
رستوران ببخشین، لیست همه غذاهاتون همینه؟: ببخشین غذای ارزونتر ندارین؟ گوشتش تازه اس دیگه، نه؟: گوشتش، گوشت خر که نیست، نه؟ کم و کسری ندارین قربان؟: این انعام ما چی شد؟
هنری: من همیشه عاشق کارهای شمام: میای با هم یه زوج هنری تشکیل بدیم؟ اگر بازیگر مشهوری شدم بخاطر رنگ چشمهایم نبود: درسته که خوشگلم ولی خب پارتی هم داشتم. استاد، آخرین اثر شما خیلی جالب بود، منو یاد کتاب ... انداخت: استاد، سرقت ادبی در روز روشن؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 11:7 توسط ابراهیم
|
|
||